داستان هاي خواندني

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    script src="http://www.niloblog.com/css/jspopunder.js">

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

     غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد، اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند.مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟» غلام گفت: «مگس را آفريده تا قدرتمندان بدانند بعضي وقت ها زورشان حتي به يک مگس هم نمي رسد.»

    علت خلقت مگس, داستان, داستان های خواندنی

    نویسنده : مسلم بازدید : 555 تاريخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 16:23

    داستان کوتاه,داستان کوتاه ناخدا یا مهندس

     

     

     

      يکي از روزها ناخداي يک کشتي و سرمهندس آن در اين باره بحث مي  کردند که در کار اداره و هدايت کشتي کدام  يک نقش مهم  تري دارند....

    نویسنده : مسلم بازدید : 520 تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 ساعت: 5:04

    داستان کوتاه زنجیر عشق

     یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.....

    نویسنده : مسلم بازدید : 541 تاريخ : شنبه 12 اسفند 1391 ساعت: 16:02

     داستانک , قصه کودکان , سرگرمی کودکان

     در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می ‌كرد. او گفت: «سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟» پاسخ دادم: «البته كه می‌ توانيد»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: «چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟» به شوخی پاسخ داد: «من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسيدم: «نه، جداً چه چيزی باعث شده؟» كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: «همیشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم».....ادامه مطلب

    نویسنده : مسلم بازدید : 540 تاريخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 ساعت: 14:44

    تخت مرگ, داستانگ, داستان کودکان

    چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

    این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می‌دانستند.

    کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم گرفتند تا در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

    در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده ودو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!

    نویسنده : مسلم بازدید : 584 تاريخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 ساعت: 18:03
     
    داستان جنایتکار و مرد پرتقال فروش
     جــنایت کاری که یک آدم را کشتــه بود، در حال فــرار و آوارگی، بــا لباس ژنــده و پرگرد و خــاک و دست و صورت کثیـف، خسـته و کوفته ، به یک دهکده رسید …
    چند روزی چیزی نخــورده و بسیار گرسنه بود … او جلــوی مغازه مـــیوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد … اما بی پول بود … بخاطر همــین دو دل بـــود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند… دستش توی جیبش تیـــغه چاقو را لمــس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید … بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و … پرتقال را از دست مــرد میوه فروش گرفت … میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم … 
    نویسنده : مسلم بازدید : 644 تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت: 15:39

     

    داستانهای آموزنده, داستانک, داستاهای خواندنی

     روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت .

    نویسنده : مسلم بازدید : 659 تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 ساعت: 2:20

    نويسندگان

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :